زندگی زیر یه سقف من و همه امیدم...زندگی زیر یه سقف من و همه امیدم...، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما

تکیه گاه

هر چقدر هم قوی باشی گاهی اوقات کم میاری...!؟ ولی بازم باید تکیه گاه اونایی که دوستشون داری باشی... ...
28 آذر 1391

دلتنگی

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم... تمبر و پاکت هم هست... و یک عالمه حرف, کاش...  کسی جایی منتظرم بود...     گلوی انسان را گاهی باید بتراشند... تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود... دلتنگی هایی که جایشان نه در دل... که در گلوی آدم است! دلتنگی هایی که میتوانند گاهی آدم را خفه کنند... و کاش دلی برایم تنگ بود... ...
28 آذر 1391

......

تو در پائیز هم رنگ میبازی... حتی اگر تابلوهای ونکوک را به گردنت آویز کنی... گوش بریده ونکوک را در کف دستت نشاندی که یعنی از هجوم کلاغها میترسی...؟!! از اینهمه زخمهای سوزن سوزن درتنم... مگر دیدن گوش بریده ام در نوک منقارت , میان کلاغها غاغ کشیدی ... و آفتاب گردان را به غروب نشاندی.... ...
28 آذر 1391

دنیا در همان یک لبخند توست...

به حرفم گوش کن یارب... به دردم گوش کن یارب... اگربیهوده میگویم مرا خاموش کن یارب...     درها را به روی رویا میبندم که تو خود حقیقتی... میخواهم در حقیقت تو غرق شوم و در آغوش پرمهرت گرم...! مرا در آغوش میگیری میگویی بخوان, برایم بخوان... پیشانیت را میبوسم و تمام تنم را تب تو میسوزاند! میگویی برایم بخوان و من هنوز مبهوت زیبایی و شکوه توام! زمزمه میکنم؛ کوچ میکنی از عشق منچه بیگناه و بیصدا...,ر از ترانه و سکوت... و من نگاهت میکنم, گرمی دستانت را به روی لبهایم میگذاری , دلم گرفت و من بازهم غرق عطر میخوانم؛ من به تو محتاجم, دعوتم کن به یک بوسهتا فراموش کنم که چه آمد از عشقت برسرم! ؛ لبخند میز...
26 آذر 1391