زندگی زیر یه سقف من و همه امیدم...زندگی زیر یه سقف من و همه امیدم...، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما

هنوز امیدواری...

اگر احساس میکنی با وجود کسی وجودت کامل میشه و به خدا می رسی  بدان که هنوز امیدواری   اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره می شوی  بدان که هنوز امیدواری   اگر بارانی که به سقف اتاقت می بارد به تو شهد آرامش می چشاند  بدان که هنوز امیدواری   اگر با پیام غیر منتظره ای خوشحال وشگفت زدهمی شوی بدان که هنوز امیدواری   اگر به طلوع وغروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی  بدان که هنوز امیدواری   اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پر درد می شوی  بدان که هنوز امیدواری   اگر زیبایهای رنگهای گل کوچکی را درک می ...
16 دی 1391

ای دل...

دیدی ای دل که غم یاردگر بارچه کرد    چون بشددلبر و با یار وفادار چه کرد    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت    وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد   اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار   طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد   برقی از خانه لیلی بدرخشید سحر   وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد   ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب    نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد  آن که پر نقش زد این دایره ی مینایی   کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد   ...
16 دی 1391

شب یلدااااااااااااااااااااااااااااا...

شب یلدا قدم آرام بردار کمی هم احترام ما نگهدار تو میبینی ربابم غصه داراست بنی هاشم هنوزم داغداراست صدای العطش درگوش مانده بدنها بی کفن هرگوشه مانده   شب یلداتو هم چله نشین باش سیه پوش غم سالار دین باش ...
29 آذر 1391

الهی...

الهی... باخاطری خسته اما به فضل تو امیدوار..., دست از دامان غیر تو شسته و  به انتظار نشسته ام... بدهی کریمی... ندهی حکیم... بخواهی شاکرم... برانی صابر... الهی... احوالم چنین است که میدانی... و اعمالم چنین ست که میبینی... نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز...!!! خدایا شکر... شکر... شکرت! ...
29 آذر 1391

کنعان دلم...

یوسف مصری نمی آید به کنعان دلم... باز سر را میگذارد غم به دامان دلم بی حضور دستانت ببین یعقوبوار... مانده ام امشب دوباره زیر باران دلم خوب میدانی زلیخای جنون با من چه کرد... پاره شد در ماتم عصمت گریبان دلم نوح من... خاصیت عشقست امواج بلند... کشتیت را بشکن و بنشین به طوفان دلم...   ...
29 آذر 1391

حتی زندگی را...

زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد... حتی زندگی را !!!
28 آذر 1391

...همه سو تنهایی...

...زیر سقفی از آه در اتاقی همه سو تنهایی و غروبی که به اندازه مرگ دل من سنگین است... با زغال بر دیوار مینویسم: جنگل... مینویسم: دل من جنگل بود...,  وبه اندازه هر درد شقایق داشت آذرخشی یک روز... تبر آتش برداشت... دلخوشی را در دل من پرپر کرد...     ...
28 آذر 1391