فرشته کوچولوی ما

منم و مزه مزه کردن لحظه های مادری

روز مادر

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچکس را بیشتر از او دوست نداشته باشم مادر مرا بوسید گفت: نمیتوانی عزیزم! گفتم میتوانم , من تورا بیشتر از پدرم، برادرم و خواهرم دوست دارم! مادرم گفت: یکی می آید که نمیتوانی مرا بیشتراز او دوست داشته باشی... نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوپب که فکرمیکردم مادرم را بیشتر از او دوست داشتم ...معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم... بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمیتوانم به قول کودکیم عمل کنم...ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری؟! باز چیزی ته دلم گفت مادرم... سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود... همانروز مادرم خندید گفت: دیدی نت...
20 فروردين 1394

...

آنیا از روز 7ام تا 10ام تو دستگاه فتوتراپی بود بعدشم تا 1ماهگی مشکل معده و ریفلاکس داشت زفلک خیلی اذیت شد         ...
4 فروردين 1394

فرشته کوچولومون قدمهای نازشو رو چشممون گذاشت

سلام دوستای گلم خیلی خیلی معذرت میخوام از اینکه دیر پست میزارم... واقعا بچه داری سخته و کل 24ساعت درگیرم مخصوصا که این دخترکوچولوی ما زیادی شیطون و جیغ جیغوئه خدارو صدهزار مرتبه شکررررررررررررررر 11.11 ساعت 11صبح گل دخملم قدمهای کوچولوشو رو تخم چشممون گذاشت ...   خدایااااااااااااااااااااا بینهایت شکرت بابت این نعمت سرفرصت عکس آنیامونو برای خاله های مهربونش میزارم تک به تک جواب ندادنمو پای بیمعرفتیم نزارین 1ماه آخر بارداریم خیلی مشکلات ریز و درشت داشتم الانم که 20روزه درگیره این وروجک دوست داشتنیم...  دختر خوشگلم 20 روزگیت مباررررررررررررررک ...
30 بهمن 1393

"Aniya" بهترین هدیه خدا

سلام خاله های مهربون... مرسی از نظرات قشنگتون و اینهمه لطفتون به من و دخترمون بالاخره بعد از کلی نظرسنجی و تلاش من و بابایی اسم گل دخترمونو انتخاب کردیم Aniya "آنیا" به اسپانیایی یعنی الهه عشق و محبت به یونانی یعنی فرشته ای از طرف خدا و اما به ترکی یعنی هدیه ای برای مادر به امید خدا فردا آخرین ویزیتمه و برگه بیمارستانو میگیرم و ایشالا 5شنبه یا شنبه میرم که با دخترم برگردم برامون دعاکنین خاله های مهربون قسم بر درد زیبایی که از میلاد تو درجسم وجان من بپیچد قسم برناله های روشنی که شهد جانت را در این کامم بریزد قسم برتو، قسم برمن، قسم برا...
6 بهمن 1393

هفته 29 بارداری

سلام نخودیه بابا فدای دخملیم بشممممممممممممممممممممم خدایا بخاطر این هدیه شیرینت روزی هزاران بار شکرررررررررررررررررت میکنم...تا امروز خودت کمکم حالم بودی بازم همرام باش و کمکم باش بلطف خدا روزای خیلی قشنگی رو میگذرونم دقیقا سال پیش همین موقع ها بود که میکرو شدم و اولین انتقالمو انجام دادن که مصلحت نبوده و منفی شد با اومدن اون روزا و اون حال و هوا بیشتر شکر این لحظاتمو بجا میارم و روزی هزار بار بابت این معجزه کوچولو خداروشاکرم این روزا شیرین عسلم خیلی وول میخوره و ابراز وجود میکنه دورش بگرددددددددددددم فقط شبا یه کم اذیتم بخاطر استخون درد و تنگی نفس این وروجکم که به هر سمت میخوابم همش حس میکنم رفته اون زیر و داره...
5 آذر 1393

وسایل یدونه دختر باباش

    کریر و روروئک و ساک لوازم لحاف تشک دم دستی خشک کن و نوزادی 0 و 1 و 2   تشک بازی جیگرطلام سرهمی گرم برای عید نانازم کادوی خاله سیما برای دخترگلم سرهمی نیوبرن برای بیمارستان          لباس بهاره حوله حمام سه تیکه پاییزه جورابا و کلاه ناناز پتو دورپیچ پشه بند    شیشه شیرو پستونک و زنجیر پیشبندیکبار و شیردوش و فلاکس پیشنبند و زا...
17 مهر 1393

ماجراهای این روزای من و یکی یدونم

سلام خاله های مهربون شرمنده که یه مدت نتونستم بیام پیشتون و از روزمرگی خودم و دخترم براتون بنویسم سرمون خیلی شلوغ بود... براتون خلاصه وار میگم... 16 هفته یعنی 5 شهریور رفتم برای اندازه گیری دهانه رحم و چکاب که شکر خدا همه چیز روبراه بود... بهم اجازه مسافرت دادن که 12 شهریور با مامان اومدیم خونه خودم... همه چیز خوب بود ولی موعد تمدید خونه بود که من اصلا راضی به تمید نبودم که بابایی هم گفتن باید مقدمات اومدن دخترمونو فراهم کنیم پس یه خونه بزرگتر بگیریم... با مامانی کلی گشتیم تا بالاخره یه خونه خیلی شیک و بزرگ پیداکردیم این مدت سرم گرم چیدن و آماده کردن خونه جدیدمون بودم... 20 شهریور عروسی خواهر زاده شوهرم بود که از صبح سرگرم آ...
16 مهر 1393

خواب بابایی تعبیر شد

مبادا زرد باغ دخترمن ویا کم سو چراغ دختر من برو ای غم، برو بیرون از این شهر میا هرگز سراغ دخترمن ************ روی تخت سونوگرافی که دراز کشیدم ... روبروم یه تابلویی بود یا علی بن موسی الرضا ناخودآگاه تکرار میکردم...یا علی بن موسی ارضا قلبم داشت از سینم میزد بیرون وقتی خانوم دکتر دستگاهو گذاشت زیرنافم چشمم به مونیتور روبروم بود... خدای من... چه آفتاب بالانسایی میزد عشقم... 16 هفته تمام با ضربان قلب منظم  هماتومی هم در کار نبودشکرخدا جذب شده بود فقط یه مقدار جفت پایین بود که گفت استراحت نسبی داشته باش پرسیدم خانوم دکتر جنسیتش چیه؟  گفت ظاهرا دختره ولی فع...
6 شهريور 1393