فرشته کوچولوی ما

منم و مزه مزه کردن لحظه های مادری

 

 

پدرم!

گرچه خانه ما از آینه نبود؛

اما خسته ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه ات، کودکی هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم...

میخواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاط مان، پنهانی، غصه هایی راخوردی که مال تو نبودند

ببخش اگر ناخن های ضرب دیده ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگرهمیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ 

اما امروز بیدارتر از همیشه، آمده ام تا بجای آویختن به شانه ی تو ، تو بوسه بربلندای پیشانیت بزنم. سایه ات کم مباد پدرم!

این، تصلدف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات هم معنی، کنارهم چیده شده اند...

یعنی دائره المعارف عشق...

پـــــــــــــــدر!

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393ساعت 22:05 توسط مامان نینی| |

وقتی چترت خـــــــــداست بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد!

 

سکوتـــــ میکنم تا خــــــــــدا سخن بگوید...

 

رهــــــــــــا میکنم تا خــــــــــدا هدایت کند...

 

دستــــــ برمیدارم تا خــــــــــــدا دست به کار شود...

 

به او می سپـــــارم تا آرام شـــــــــــوم...

 

دوستای گلم دیروز روز 14سوپرفکت بود رفتم سونو شدم دکتر سونوگراف خیلی ته دلمو خالی کرد و گفت اندو خیلی نازکه و احتمالا چندروز پری طول بکشهتعجب تعجبم از اینه که این امکان نداره من مرتبه پری هام مخصوصا اینکه ال دی بخورم نهایت تا 5روز میاد... خلی دلم آشوب شد... گریم گرفت از اینکه سیکلم عقب میفتاد از اینکه برنامه سفر مشهدمون کنسل میشد ... حال بدم دست خودم نبود اومدم خونه با دوستای نینی سایتی کمی درددل کردم ولی بازم ته دلم به امام رضا گله میکردم که تو چرا نطلبیدیم... چرا نخواستی بیام پابوست...دلشکسته گفتم یا امام رضا به قریبیت قسم خسته ام درمونده ام... خودت از این بلاتکلیفی و درموندگی نجاتم بده...

شب قلنج کرده بودم دادم داداشم رفت رو کمرم قلنجمو شکست واااااااااای که چه کیفی داشت... بعد یهو دلدرد و کمردرد گرفتمو رفتم دیدم بعلههههههههههههههههههه... باورم نمیشد زدم زیر گریه ... گریه یا آقای قریب قربونت برم ممنونم... بازم کمکم حالم باش

خلاصه امروز رفتم سونو شدم و رسما وارد سیکل انتقال شدم...

تا چند روز آینده 2تا نی نی گولو قدم نازشونو تو دل مامان میزارن

niniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.com

خـــــــــــــــــــــدایا شکررررررررررررررررت

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393ساعت 16:56 توسط مامان نینی| |

تو ....  آدم،

من.... حوا،

سيبي در كار باشد يا نه،
با "تـــــــو"
بهشت جاريست...
می دانی از وقتی عاشقت شده ام، همه جا بوی سیب و رانده گی از بهشت می دهد!!

از وقتی عاشقت شده ام وسوسه آغوشت رهایم نمیکند، بهشت بوسه هایت آرامم نمی گذارد، می دانی، از وقتی عاشقت شده ام.....

زندگی... امروز 12 اردیبهشت 1393 چهارمین سالگرد یکی شدنمونه...محبت

عاشقانه تا بینهایت دنیا میپرستمت...بوس

 

اینم برا جوجمون که قراره سال دیگه کنارمون باشه...

کودکم!

می توانم به تو بیاموزم مثلا

وقتی چراغ قرمزاست باید بایستیی

ورود ممنوع را نباید وارد شوی

ویکطرفه یعنی تا آخرش را باید بروی

...

ولی چگونه به تو بیاموزم

سواردلت شوی وهرکجا می خواهد نروی

وقتی خودم هنوز نیاموخته ام!

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 12 ارديبهشت 1393ساعت 16:03 توسط مامان نینی| |

خدايا!

خداوندا! 


اي كه اسمانها و زمين از آن توست! 


اي كه زيبايهاي دنيا از آن توست! 


اي كه تمام اسم هاي اعظم از آن توست! 


اي كه خشكي ها و اقيانوسها را آفريدي، اي كه شب و روز و گردش دوران را آفريده اي، اي كه از نفس پاكت در خاك بيجان دميدي و بشر را خلق كردي...

دستان نحيفم را در مقابل عظمت بي پايان توبالا ميبرم...

و تورا به احترام تمامي مخلوقاتت قسم ميدهم... آرزوي تمامي مسلمانان را به ثمر برسان،

مخصوصا آنهايي كه منتظرند تا از آسمان هفتم باز در خاك وجودشان بدمي ودر خاك وجودشان نطفه اي قرار دهي به وسعت عشق بين مردو زن، نطفه اي لبريز از عشق، و آنگاه از خاك وجودشان ، يك نطفه بي جان را جان بخشند و به اين دنيا راهي كنند...

آمين يا رب العالمین...

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393ساعت 23:49 توسط مامان نینی| |

هــــوا را از من بگیــــــر ... خنده اتــــــــــ را نــــــــــــه!!!

 

دیشب ساعت 11 بابایی رفت... ساعت 3صبح پرواز داشت... 

معلوم نیست ویزاش 1ماهه باشه یا 3ماهه...! حالم خوش نیست.. دلم بد گرفته... 

 

عجب روزگاریه... عجب دنیایی داریم تو این مدت بیشترین و بدترین عذابا مال من بوده اونوقت جنینامون به اسم همسرم هستن و حتما باید برای انتقال امضای اونو میگرفتن...افسوس

دیروز باهم رفتیم و رضایت نامه برای انتقال جوجه هامونو داد...

ال دی میخورم تا 17اردیبهشت از 4ام هم باید سوپرفکت بزنم... بعد میرم ببینم چی میگن... متفورمین و اسیدفولیک و لوکستین هم باید ادامه بدم.

 

دوستای گلم تواین مدت اینترنتم قطع بود اگر جواب محبت یه سری هاتونو ندادم شرمنده... از این به بعد سعی میکنم به موقع سر بزنمو جواباتونو بدم...

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 26 فروردين 1393ساعت 13:28 توسط مامان نینی| |

دردانه های من... امروز بعد از 5روز از قطع ال دی بالاخره پری اومد و بازم حسابی بهم ریخت اعصاب داغون مامانی رو... آخه بیموقع میاد اخمخ... برادر شورهم داشت با سواری میرفت گفتم بلکه رفتم اصلا چند روزنیومد... ساعت5 اونا حرکت کردت 7 تشریف آورد ینی ته بدشانسی حالا تصورکن من چه حالیم...زبان

حال بدمو بیخیال... الان که فکر میکنم میبینم الکی دارم حرص میخورم... من خوبم... خیلی خوب... سبکم و خوشحال...

تمام امید زندگیم... 

این روزها تنها دلیل نفس کشیدنم شما دوتا فسقلی شدین... دلخوشی مامان و بابا قول بدین اینبار دیگه بمونین تو دل مامان و 9ماه دیگه بیایین بشین عزیز خونه کوچیک و عاشقانه من و بابایی...

برای حس بودنتون قلب مادوتا تند تند میزنه... 

حتی از تصور اون لحظه های ناب قند تو دلمون آب میشه... از فکر اینکه تاچند روزه دیگه به امید خدا دوتا فندق کوشولو از خون و جون و تن من و عشقم تو وجودم شروع به زندگی میکنن، میخام ذوق مرگ شم... 

دوس جونام برام دعاکنین... همه امیدم به این دوتا وروجکه... 

خدایا محتاجم...

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 18 فروردين 1393ساعت 21:39 توسط مامان نینی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com