فرشته کوچولوی ما

منم و مزه مزه کردن لحظه های مادری

شب قدر است و من قدری ندارم

چه سازم توشه قبری ندارم

 شب عفو است و محتاج دعایم

ز عمق دل دعایی کن برایم


 

**************

23 تیر داشتم سریال مدینه رو میدیدم

که یهو حس کردم پریود شدم بدو رفتم دسشویی

واااااااااای از یادآوریش هم اعصابم خرد میشه و تنم میلرزهخطا

سریع رفتم بیمارستان اقبال معاینه شدم گفتن دهانه رحم بستست فرستادنم بیمارستان آرش

اونجا هم معاینه شدم 

آب پاکی رو ریختن رو دستم گفتن احتمال سقط بالاست...

همش التماس خدارو میکردم

نه بخاطر خودم ... 

میگفتم بدل شوهرم رحم کن که چقدر با وجود این بچه شاد شده...

غرق خون بودم ولی ناامید نبودم...

فرستادنم سونو 

ولی یه جورایی ته دلم خالی شده بود...

خودمو آماده کردم و تسلیم خواست خدا شدم...غمگین

رو تخت دراز کشیدم... دستگاهو گذاشت رو شکمم و شروع کرد به گفتن:

26 میل اندازه جنین

9هفته و 2روز 

با یه هماتوم به اندازه 24میل 

ضربان قلب 171 در دقیقه

واااااااااااااای خدای من...

باورم نمیشه با اینهمه خونریزی و اینهمه لخته های بزرگ بچم سالم بود

صدای قلبشم برام گذاشت

خدایا هزار بار شکرررررت

میدونستم خدای من بزرگتر ازتصور منه...

زندگیم ... دورت بگردم!!!!!!!!!بوس

فرداش رفتم پیش دکترم گفت چیزی نیست فقط باید استراحت مطلق کنی 

برای 14 مرداد وقت سونو ان تی دادن

الان بهترم کمتر شده ولی قطع نشده

خدایا کمکم کن

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 18:12 توسط مامان نینی| |

خدایا واسه تپش قلب زندگیم شکرررررت 

دیروز با کلی ترس و استرس رفتم سونوگرافی داپلر... برای کنترل رشد جنین

هواسم به مونیتور روبروم بود داشتم تماشات میکردم

که یهو...

تالاب تولوب صدای قلب کوشولوی زندگیم پیچید تو اتاق ...

خدای من باورم نمیشدددددددددددد...

قدرت و عظمتتو شکرررررررررر

گریم گرفت...

دکتره که ذوقمو دید یه بار دیگه پخشش کرد... 

آخیییییییییییییی جای بابایی خالی...

خداروشکر همه چی روبراه بود

برای 21 مرداد آخر هفته 13 وقت برای سونو ان تی و غربالگری دادن...

اینم اولین عکس از تمشک خوشمزه ما...

 

خدایا بخودت میسپارمش...

مواظب تودلیم باش...

 
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 12:34 توسط مامان نینی| |

فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ

 

خدایا شکرت

بخاطر فرشته ای که بهم بخشیدی تا آخر عمرم شکرگزارت میمونم

روزها و لحظه های شیرینیه... 

مثل رویاست...

باورم نمیشه بالاخره یکی از بزرگترین آرزوهام برآورده شده...

و دارم روزهای مادرانگیمو با ذره ذره وجودم زندگی میکنم...

یه موجود کوچولو حالا شده همه دنیای من و بابایی 

با خون و جون من بزرگ میشه...

و خونه کوچیک و دونفره مارو رنگ شادی و تازگی میبخشه...

دیروز با ترس و دلهره رفتیم سونوگرافی ...

بالاخره روزیکه مدتها منتظرش بودم رسید...

خدایااااااااااااا شکرررت

یه دونه جوجه به دل مامانش چسبیده ...

و شکرخدا قلب کوچولوش بلطف و قدرت خدا میطپه...

قربونت برم 

عمر و زندگیم خوش اومدی ...

قدم روی چشممون گذاشتی

خدایا خودت 8ماه مراقب تو دلیم باش ...

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 3 تير 1393ساعت 18:40 توسط مامان نینی| |

به اصرار مامان بیبی چک میزنم بلافاصله خط بالایی پررنگ میشه ...

دیگه طاقتشو ندارم

برمیگردم بیرون با دل شکسته میگم خدایا به دل شوهرم و مادرم رحم کن...

برمیگردم...

باورم نمیشهههههههههههههههههه خدایااااااااااااا

یعنی خواب نیستمممممممممممممممم 

با دستای لرزون میگیرم زیر نور .... نه معلومههههههههههههههه خودشهههههههههههههههههه 

همون خط دومی که سالها انتظارشو کشیدممممممممممممممممم

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا شکرررررررررررررت که روسفیدم کردی!

نمیتونم گریه کنمممممممممممم شوکه شدممممممممممممم

زنگ زدم به عشقممممممممممم باشنیدن صداش بغضم ترکید...

زبونم نمیچرخه بگم...

هول میشه... میپرسه چیه؟ چی شده لکه بینیت زیاد شده؟ چرا گریه میکنی؟

تمام قدرتمو جمع میکنم با گریه میگم میخوام بهترین خبر زندگیتو بهت بدم....

بالاخره بــــــــــــابـــــــــــــا شدی عشقم!!!!

حالا دیگه اونه که با صدای بلند به هق هق افتاده باورش نمیشه...

عکس بیبیچکو براش میفرستم... 

اون حال دلمو برای همه خانومای منتظر آرزو کردم...

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد 1393ساعت 12:42 توسط مامان نینی| |

بخوان مــــــــــــــــــرا تا اجابت کنم تـــــــــــــــو را....

 

خدایا شکرت که حتی شده برای 16روز به من لیاقت و سعادت مادرشدن رو دادی...

تو راه که بودیم حدیث کسا دستم بود

شیشه ماشین پایین بود بادی که به صورتم میخورد بهم آرامش میداد... 

چشمامو بستم...

یاد جوجه هام افتادم اشک توچشام جمع شد...

تا چشم بازکردم نگاهم به آسمون افتاد...

زیرلب زمزمه کردم...

خدایـــــــــــــا مگه نه اینکه خودت گفتی از رگ گردن به ما نزدیکتری...

این حال دلمو دریاب...

با تمام وجودم صدات میکنم... کمکم کن...

دوستان التماس دعا

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 13:26 توسط مامان نینی| |

دلم کمی خدا می خواهد
کمی سکوت...
کمی آخرت...
دلم دل بریدن می هواهد
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه میخواهد بی بن بست!! و یک خدا !!
تا کمی با هم قدم بزنیم...
فقط همین!!!

زیارت امام رضا قسمتم شد....

همتونو دعاکردم دوستای گلم...

فردا میرم سونو... ایشالا به امیدخدا تاریخ انتقال جوجه اردکام مشخص میشه...

خداروشکر خیلی آرومم...

تو زیارت امام رضا فقط و فقط آرامش خواستم...

که تسلیم بشم برای هرآنچه که خدا برام مصلحت میدونه...

خدایا امیدم به توست... دستمو بگیر!آرام

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 23:27 توسط مامان نینی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com