بستن تبلیغات

خـــــداجونم من نـی نـی میخــــــــــوام

خـــــداجونم من نـی نـی میخــــــــــوام

دلــنوشته های یه زن در انتــــظار فــرشته کــوچولوِ

خوب خوبم شکررررررررر

سلام اردکای من.... niniweblog.comniniweblog.com

 

نمیدونیم هستین یا تنهامون گذاشتین ولی یه ذوقی برای روز آزمایش داریم که گفتن نداره... niniweblog.com

خدایا خودت کمکم کن... کمک کن صبور باشم...niniweblog.com

از روز 10انتقالا یعنی 4روزه که لکه بینی قهوه ای تیره دارم...niniweblog.com اولش خیلی ترسیدیم... ولی بعدش زنگ زدم رویان گفتن 3تا آمپول پروزسترون تو یه سرنگ تزریق کن... از همون روز دارم اینکارو میکنم ولی قطع نشده... 

صبحها بیشتره ولی عصرا که آمپول میزنم قطع میشه...

الانم از شدت درد جای آمپولام دارم گریه میکنم niniweblog.comنمیتونم بشینممممممممممممم

صبح دوباره زنگیدم رویان ... یعنی دختره داره از دست سوالای من دیوونه میشههههههههههههه...niniweblog.com من اگر باردار باشم یه رویان با تمام پرسنلش از دست من راحت میشن... niniweblog.com

بهش گفتم من همچنان لکه بینی دارم... niniweblog.comگفت خانوم محترم تاروز آزمایش نمیتونیم دوز ددارورو زیادکنیم... 

گفتم این لکه ها نشونه چیه؟ گفت مریضی داشتیم با لکه بینی باردار بوده ولی این قطعس نیست شما آزتو بده بتارو به ما بگو تا بگیم چیکارکن...

ولی یادم رفت بپرسم آزمایشمو تو دفترچه بیمه زدین 22آذر که میشه جمعه .. من 5شنبه برم آز یا شنبه؟niniweblog.com حالا فردا باز میزنگم...نیشخند اصلا عاشق صدای خانومه شدم... 

 

از همون 11انتقال استراحت مطلق شدمممممم...niniweblog.com توسط بابایی... همه کارارو هم خودش انجام میده قربونش برم... معلومه بابای خوبی از آب در میادniniweblog.com

همه امید بابا و مامان 

niniweblog.com

برامون بمون...



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 23:09 ] [ مامان ] [ ]
امیدم زیاده...

سلام سلام جوجه های خودم.... niniweblog.com


الهی من فدای قدوقوارتون برم شیطونکای من ...niniweblog.comniniweblog.com

 نمیدونم چی صداتون کنم...niniweblog.com

نمیدونم چه حسیه... فقط میدونم همه امید یه زن و مرد الان شما دوتا جنین کوشولویین...niniweblog.com

روزای اول علایم هایپری رو داشتم و زپاد احوالم خوب نبود... موقع نشستن و راه رفتن دلدرد و پهلودرد شدید داشتم... تا روز سوم همش خواب بودم... niniweblog.com

از روز سوم کمی بهترم شکرخدا...

این 2روزو که هیچ حسی نداشتم... هیچ دردی... ولی از دیروز زیردلم سوزن سوزن میشه... انگار از تو میخاره...

گفته بودن حموم نرم امروز دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم خیلی کیف کردممممممممممممniniweblog.com

ولی تا اومدم بیرون بدنم شروع به لرزش کرد... انگار داشتم ضعف میکردمniniweblog.com

 

برات بگم از بابایی niniweblog.comبقدری نازمو میکشه که دیگه دار لوس میشمممممممم.... خدا این زحماتشوبیجواب نزاره...

خدایا به حق این ماه عزیز هیچ دستی رو از درگاهت خالی و ناامید برنگردون... الهــی آمــین

 

 

 

 

 

اینم 9ماه دیگه منniniweblog.comو ... آقای گرفتار...niniweblog.com

 

 

 راستیییییییی تولــد 1 سالگی وبلاگمم 

مبارکـــــــــــــــــniniweblog.comـــــــــــــ

 




[ موضوع : ]
[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 19:42 ] [ مامان ] [ ]
خدایا همه امیدم بخودته

بارالها، پروردگارم، من بنده سرا پا تقصیرُ گناه کار توام،

یا لطیف، یا عزیز، یا رحمان، یا رحیم، یا قادر، یا ستار العیوب 
‎خدایا جز تو هیچ کس، هیچ چیز نمی تواند به من کمک کند 
‎خدایا من به خاطر تو، برای تو، تمام سعیم را می کنم، اما خدایم نتیجه همان است که تو میخواهی، خدایا برای من بخواه 
‎خدایا بگو باشد، بگو باشد

،" رب هَب لی من لدنک ذُریة ً طیبةً اِنک سمیعُ الدعا ء ، رب لا تَذَرنی فرداً وأنت خیرُ الوارثین " 

آخیییییییییییییییییییییییییی جوجه اردکای خودم حالا واقعنی میتونم باهاتون حرف بزنم...خوشمزه

امروز صبح 2تا از جوجه هامو گذاشتن تو دلم... از صب همش دارم باهاشون حرف میزنم... میگم جوجوها برام بمونین... چی میشه از خدا بخوایین شما 2تارو تو تقدیرم قرار بده...

خدایا همه امیدم به توئه... خودت کمکم باش



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 آذر 1392 ] [ 17:07 ] [ مامان ] [ ]
بازم شکرتـــــــــــ

گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

و نـــــــــــه خنــــــــده

نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــد

و نـــــــه سکــــــــوت

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی

خدایــــــا

تنهـــــا تــــو را دارم

تنهـــــــایم مگـــــــذار...


سلام شیرین عسلای مامان...
امروز رفتم رویان اصلا توقع نداشتم, ولی بعد از انجام آزمایش...
 خانومه گفت برو لباس انتقال بپوش و بیا بشین...

تعجب

 
 رفتم با خوشحالی به عشقم گفتم انتقال دارم اونم ذوق کرد... 
رفتم پوشیدم اومدم نشستم یه خانومه اومد با یه سرنگ یه چیزی زد زیر زبونم... 
اومدم خوابیدم روتخت و یه خانوم دکتر اومد شکممو معاینه کرد و گفت یه کم ورم داره...
بعد گفت خانومی 4تا بیشتر جنین نداشتی که 2تاش رشد نکرده ولی دوتاش کیفیتش خوبه... 
واااااااااای حس کردم سقف سالن اومد روسرم... شوک شدم اشکم دراومد...نگران
پاشدم اومدم بیرون همسرم نمیدونست چی شده... کلی گریه کردم و یه کم دلم باز شد... 
خلاصه که عشقم مثله همیشه کنارم بود و کلی دلدادریم داد... 
رفتم پیش دکتر شیوا... دکتر خودم... 
کلی بهم آرامش داد...
 و گفت برو بگو اون دوتای ضعیفو برات انتقال بدن...
 و اون دوتای با کیفیتو فریز کن تا 2ماه دیگه 
خودم سیکلتو شروع کنمو برات انتقال بدم ایشاله که جواب میده
خلاصه که رفتم اتاق عمل خانم دکتر اشرفی گفت خانم شیوا بهترین پیشنهادو داده 
و جالب اینکه اون دوتای دیگه هم دارن رشد میکنن... 
واااااااااااااای داشتم ذوق مرگ میشدممممممم خدایا شکرتخوشمزه
خلاصه که با کلی امید برا فردا وقت انتقال برام زدنفرشته

گفتن اون دوتا  شروع به تقسیم سلولی کردن ولی تا فردا معلوم میشه کیفیتشون... 

از صب همش با جوجه هام حرف میزنمو التماسشو میکنم که برام بمونن...افسوس

خدایا اینهمه عذاب اینهمه هزینه اینهمه درد جانی خودت کمکمون کن

محتاج دعاهای تک تکتونم

 
 


[ موضوع : ]
[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:29 ] [ مامان ] [ ]
3آذر (پانکچر)

شیرین عسل و خاله هاش سلام خوبین خوشین؟

منم خوبم شکر خدا...

 جونم براتون بگه دیروز ساعت 8صب رفتیم رویان و تا وقت بگیریم و نوبتمون بشه و بریم تو شد ساعت 11:30خمیازه

رفتیم اول یه نمونه از آقامون گرفتن و بعدش فرستادنم تو اتاق عمل رفتم...  یه گان آبی دادن پوشیدم خیلی بانمک شده بودم خخخخخخخخخدلقک

بعد نوبتی بسته به ساعت تزریق هاش سی جی صدامون کردن ... با خانومای دیگه کلی انرژی مثبت بهم دادیم و خندیدیم...niniweblog.com

من تقریبا ساعت 12:30 رفتم تو خوابیدم رویه تختی مثل تخت معاینه...خجالت بعد رونامو بستن به یه جایی و یه سرم زدن دستم... بعد گفت چند سالته گفتم 23... گفت نفس عمیق بکش... بعدش دیگه نفمیدم چی شد...

با درد یه چیزی که از واژنم خارج کردن جیغ زنان به هوش اومد... یه تنزیف مانند بود به قطر 7سانت و یه طول ذشاید 20سانت که خونی بود...نگران

خلاصه که از همون لحظه اول درد واژن ودلدرد اذیتم میکرد... هی میگفتم درد دارم میگفتن صبرداشته باش خوب میشی...

خلاصه یه نیم ساعت تو خواب و بیداری گدشت و یه برگه برامون آوردن... بالاش نوشته بود 20و دورش خط کشیده بودن بعدها فهمیدم اون تعداد تخمک بوده...niniweblog.com

بعد یه لیست رژیم غذایی گذاشته بودن روش که برا هایپرها بود با تعجب نگاه به پرستاره کردمniniweblog.com که گفت بعله احتما هایپر شدن داری...

نیم ساعت بعد بلندشدم لباسامو پوشیدم و تلو تلو خورانniniweblog.com خواستم بیام که خانوم گفت یه کم دیگه دراز بکش... 

بعدش اومد تو سالن شوهرمو دیدم... چش انتظارم بود سریع بلند شد و دستمو گرفت...niniweblog.com اومدم خونه... تو راه تو مترو ااستفراغ بدی کردم(گلاب بروتون) همه اهالی مترو دلشون برام سوخت...بمیرم برا خودم

 

خلاصه که اومدیم خونه تو راه آقای همسری برام کمپوت گلابی و گیلاس خرید با چند کیلو پرتغال و دوغ بدون نمک...niniweblog.com اومدم خونه از گشنکی داشتم تلف میشدم غذاخوردم و خوابیدم یعنی از درد شکم به خودم میپیچیدمااااااااااااااااااااniniweblog.com

 

ساعت 10شب بیدار شدم... بازم اون درد لعنتی... ای خدا خودت کمکم کن... 

یه شیاف پروژسترون و یه دیکلوفناک زدمو خوابیدم niniweblog.comساعت 11صب بیدارشدم خبری از درد نبود... فقط موقع سرفه کردن یه کوچولو زیردلم درد میکرد...

حالا توکل برخدا

 

الان جوجه هام تو آزمایشگاهن...niniweblog.com دیروز روز به وجود اومدنشون بود... خدایا شکرتـــــــــــــــــ

فردا زده وقت انتقال... میرم اول یه آز میدم و بعد ببینم خدا چی میخواد برام دعاکنین خوشگلا



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 14:59 ] [ مامان ] [ ]
خدایا کمکم کن...

 ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان ...

 

جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز...
 
سلام زندگـــی.. عزیزدلم جاتون خوبه؟ راحتین؟ حاضرین بیایین پیش مامان و بابا؟فرشتهماچ

 

عزیز روز 29آبان رفتم سونو فولیکول گفتن سمت  راستت خوبه ولی چپت رشدش کم بودهنگران خیلی حالم بد شد....

ولی برا همون روز دوباره دوتا آمپول دادن که زدم و فرداش رفتم کلی صلوات خوندم و دعاکردم که بزرگ شده باشین... بعلهههههههههههه خانوم دکتر گفت بزرگ شدن و خوبه رفتم توضیحات یه سری توضیح درمورد عمل و ... داد و روز پانکچر معلوم شد... روز یکشنبه 3آذر ساعت 10:30 صبح خوشمزه 

دیشبم آمپول هاش سی جی رو زدم وووووووووووی خیلی درد داشت تا صب جاش درد میکردگریه

خیلی خوشحالمممممممممممممممممممممدلقکخواب

جوجوی گلم دست دادشا و آجیاتو بگیر و بیا پیشم... بیقرارتم عشقمبغل

خلاصه که بابایی داره میاد الانه که برسه و فردا صبح باید زود بیدار شیم و پیش به سوی جوجه کشی... خخخخخخخخخخخخخ

 

دوستا و خاله های مهربون بیشتر از همیشه به دعاهاتون نیاز دارمقلب



[ موضوع : ]
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 18:26 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد